وای وای وای
آخ آخ آخ
ووی ووی ووی
خدا ایشالا نثل هرچی مرضه از رو زمین ور داره
اوخ اوخ اوخ
اگه حوصلشو دارین جریان بیما رستانو میخوام بگم
اوووووف وایییییییی
آخ آخ آخ
گفتن یه روز جلوترش باید بستری شی
خب ما هم شدیم
اونم ناشتا
وارد بخش که شدم همون اول لباس عوض نکرده یه سرنگ خون گرفتن
به قول خودشون برای آزمایشو تست بی هوشیو از این حرفا
یه تخت جدید٬یه ملافه تمیز٬لباسای ضدعفونی شده٬یه جفت دمپائی نو
بایه بسته دستمال کاغذی بهم دادنو گفتن تخت ۱۴


البته بعدش من نیم کیلو سماغم گرفتم که تو این ۲۴ ساعت بمکم
با هزار منت صبحانه کوچولویی هم دادن که گفتم کاش نمیگرفتم
بعدش فهمیدم که حق دارن اونجا صبحانه ساعت ۶ تا ۷میدن و۱۲تا۱هم موقعه ناهاره وآقاهه ساعت ۱۱ بستری شده
حالادیگه بابایی رفته و آقاهه بازم تهنائه
۱۲:۳۰نهار آوردن ساعت ۱ هم اطاقیم اومد یه بچه مثبت متاهل
پسر خوبی بود به کمک اون شبو سر کردیم یه ربع به ۷ هم شام آوردن
گفتن دیگه بعد شام هیچی نخور که فردا عمل داری
چه قدم گوش دادم٬تا۱شب دهنم می جنبید


مناظر پشت پنجره اطاقم در بیمارستان بقیه اله که بعد تلوزیون تنها سرگرمیم بود
هر چی شب قبل عمل کسی به به ما کار نداشت صبحه قبل عمل
۷۰ نفر اومدن بزای معاینه و سوالای تکراری
از ۶:۳۰که صبحانه رو آوردن شروع شدتا ۹ که یه مانتو سفید آوردن
و گفتن پشت و رو بپوش ودکمه هارو پشتت ببند
خلاصه من و دو بیمار دیگه باهم رفتیم سمت بخش جراحی اونم با پای خودمون
راهرو بخش
یکیشون مثل من شیر بودولی اون یکی خودشو بدجوری باخته بود
اونا زودتر از من رفتن تو۹:۴۵بودکه منو خوابوندن روتختو بردن پشت در اطاق عمل٬خیلی باحال بود عین این فیلما مهتا بی ها از بالای سرم دونه دونه رد میشدن۴۰٬ دقیقه منتظر بودم پشت در اطاق عمل
جاتون خالی تو این مدت همه دکترارو سر کار گذاشته بودم یکیشون که همه فیلمای موبایلشو نشونم دادیه موقه هایی هم تنها بودم که آواز میخوندم دیگه خسته شده بودم به یکیشون گفتم:
دکتر جون کی مارو میبرین پاره کنین؟
دکتر:نگران نباش ترتیب شما رو هم میدیم
آقاهه:بله!؟!؟!؟!؟!؟!؟
مگه اینجا قسمت جراحی نیست
دکتر: چرا هست
آقاهه: پس الان چی فرمودین!؟
دکتر:اینجا اینطوریه دیگه هر کی میاد بیهوشش میکنیم بعد ترتیبشو میدیم
تازه مشتری میشن دوباره میان ٬بعضیارو ما هر هفته ترتیبشونو میدیم
آقاهه: جان من!!!؟
همین موقع نفر قبلی از اطاق اومد بیرون به هوش ٬سرحال٬باخنده وشاد
دکتر:ببین چه خوشش اومده
آقاهه:بله معلومه کاملا فقط چیزه
دکتر جان یه کارت اشتراکم به من بده که من شدیدا مشتاق اینجا شدم
دکتر:نمی خواد هر وقت اومدی بگو من مشتری قدیمیم رات میدن
بردنم تو اطاق عمل
یه ربع هم اونجا تنهایی زیر اون چراغ بزرگای بالای تخت جراحی بودم
اونم تنهایی خیلی خفن بود اما بالا خره اومدن...
گفتن بشین ٬ نشستیم یه من بتادین باپنبه زدن پشتم یخ کردم
بعدش البته با اخطار قبلی یه سوزن فرو کردن تو نخائم
جاتون خالی نباشه خیلی درد داشت
تازه ۳ بار زدن تا درست شد
گفتن دقیقا ۵دقیقه تا بی حسی کار داره
تازه فهمیدم بیهوشی کامل نیست اما دست کمی نداشت
۵دقیقه بعد از سینه به پایین رو حس نمیکردم
هرچی به پام دست میزدم انگار قبلا پا نداشتم
دور از جونم قشنگ انگار دارم به بدن میت دست میزنم وجالب اینکه دستام هیچ بی حسی نداشت
یه پرده کشیدن بین سر و بدنم که نبینم چه جوری ترتیبمو میدن
منم دستمو زدم زیر چونم و این دستگاهها رو نگاه میکردم دستگاهه میگفت دید-دید-دید یه چیزایی هم تو مونیتورش قر میداد ٬یه مدت گذشت سرم به نوحه و توبه و وصیت گرم بود که یکی اومد گفت تموم شد داری پانسمان میشیی
خیلی باحال بود ما که از عمل چیزی نفهمیدیم
بعده پانسمان اطاق ریکاوری بعدشم بخش


یه ساعت طول کشید تا بدنم به حالت عادی برگشتو دردا شروع شد
دیگه از اونشب نگم که همش درد بودو عذاب و ازهمه بدتر دستشویی رفتن که خودش داستانی بود
غدهه تو کمرم بود و چون زیر پوست ریشه کرده بود آقا دکتره یه فضایی به اندازه یک سانت در دو و نیم سانت به عمق ۳سانت پوستو و گوشتو هر چی بوده رو با قاشق تراشیده
مطمئنا چنین حفره ای رو نمیشه بخیه زد یه زخمه باز که فقط با پنبه و گاز استریل و پانسمان جلوی خونریزیشو گرفتن
اما بدترین لحظه زندگیم زمانی بود که قرار شد پانسما ن عوض شه
وای وای وای
اوخ اوخ اوخ
چه قد وحشتناک بود
یه روز از عمل گذشته بودیه عالمه پنبه تو حفره ۳ سانتی که تو این یه روز قشنگ چسبیده بود به گوشت تنم
حالا میخواست درش بیاره
هرگز نمخوام به اون لحظه برگردم٬زیاد خوش نگذشت
فقط اون لحظه حس میکردم همه سلولای صورتم داشت میفتاد بیرون از درد
پنبه رو هر جوری بود از تو حفره کشیدبیرون ویهسری جدید گذاشت جاش
الانم باید روزی دوبار برم حموم کلشو بشورمو پانسمانشو خودم عوض کنم که چرک نکنه
خب در برابر اون شب میشه گفت زیاد درد نداره ولی دله آدم ریش میشه وقتی به گوشت تن خودت دست مزنی
ظهر هم مرخص شدم هم اطاقیم هم مرخص شد
جای ما یه بدبختیو آوردن که بیست و خورده ای سن داشت
یه بچه ۱۴ ساله ماشین باباش رو یواشکی ورداشته بود
زده بود به این بدبخت
قطع نخاء
کمر به پایین فلج شده بود
خدارو شکر
فردا باید برم پیش دکتر در مورد زخم نظر بده که باید دوباره بخوابم یا اینکه تمومه
دیگه ببخشید که طولانی شد
فقط میخواستم دلتون برام بسوزه فعلا ۱۲۱
آخ آخ آخ
ووی ووی ووی
اوخ اوخ اوخ


