دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد، باشد


سوخته دلی و سوخته جانی را جز از بازار پر آتش عشق
نمی توان خرید.چرا که ...
جز پروانگان بی پروای عشق، کسی جرأت بال سپردن به
شعله این شمع را ندارد

كاش چشمان قشنگت به تمناي نگاهم به مدد بر مي خواست

پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم!
برگی حکم داشتم!
و دیگر هرچه داشتم ضعیف بود و پایین!
بازی شروع شد!
او جاکم بود و من محکوم!
همه برگهایم رفتند وفقط سه برگ بیش نماند!!
برگی از جنس وفا رو کرد!
من بالاتر آمدم!
بازی دست من افتاد!
عشق آمدم!
با حکم عشوه و ناز برید!
و حکم آمد از جنس چشم سیاهش!
زندگی...
حکم پایین من بود!
و من باختم!
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر!

تمام رمزو رازها ی عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده میان تهی
.چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود
...ولی
راستی
دلم که می شود!






